این!
Похожие каналы
Все →Последние посты
این پیام رو فور کنید و یک نقاشی مشخص کنید تا بهش استارز بدم و اگر استارز هام تموم شد فورش کنم اینجا تا بمونه و ویو بخوره 3:جوین باشید

Atom eve InvincibleAtom eve Invincible

عسلیا چالش جدید؟ این پیام فوروارد کنید چنلتون؛ عکس چشمتون رو کنار عکس چشمای ارتاتون بزارین تا از زیبایی هاتون لذت ببریم~!

عسلیا چالش جدید؟ این پیام فوروارد کنید چنلتون؛ عکس چشمتون رو کنار عکس چشمای ارتاتون بزارین تا از زیبایی هاتون لذت ببریم~عسلیا چالش جدید؟ این پیام فوروارد کنید چنلتون؛ عکس چشمتون رو کنار عکس چشمای ارتاتون بزارین تا از زیبایی هاتون لذت ببریم~

من التماسش کردم که بماند. گفتم: «لطفاً ما را ترک نکن… من و دخترت بدون تو نمیتوانیم.» اما او… ما را ترک کرد. در سال ۱۳۹۹، برای همیشه من و دخترکش را تنها گذاشت. بعد از آن، بدبختیهایم شروع شد. تا یک ماه بلد نبودم درست پوشک دخترکم را عوض کنم، یا حتی نمیدانستم…آقای داستانمون!
جدی نمیدونم چرا یه مشت آدم احمق به این موجودات گوگولی میگه کثیف و چندش!

تنبل!
𐦍༘چالش صورتی °ʚ🎀ɞ° این پیامو فوروارد کنید، نقاشی/کارای صورتی تونو نشونم بدید تا بفرستم اینجاکار صورتی ندارم!هر کدوم فکر میکنی صورتیه
𐦍༘چالش صورتی °ʚ🎀ɞ°این پیامو فوروارد کنید، نقاشی/کارای صورتی تونو نشونم بدید تا بفرستم اینجا
وای داشتم براش شیر اماده میکردم بعد یهو دیدمش یدون چشاش باز کرده بود😭😭داشت نگام میکرد😭😭😭😭😭
اکبر مامانی😭😭چشاش باز کرد😭😭
من التماسش کردم که بماند.گفتم: «لطفاً ما را ترک نکن… من و دخترت بدون تو نمیتوانیم.»اما او… ما را ترک کرد.در سال ۱۳۹۹، برای همیشه من و دخترکش را تنها گذاشت.بعد از آن، بدبختیهایم شروع شد.تا یک ماه بلد نبودم درست پوشک دخترکم را عوض کنم، یا حتی نمیدانستم چطور شیر درست کنم. شببیداریها و صدای گریههای دخترکم که آغوش مادرش را میخواست، خودش دردی بود که هر روز بیشتر خردم میکرد.هر شب به یادش گریه میکردم.هر روز به یادش بودم… و هنوز هم هستم.حالا ۵ سال گذشته.دخترکم بزرگ شده. راه میرود، حرف میزند…گفتم حرف زدن، یاد اولین کلمهاش افتادم.یادم هست آن موقع تازه ۶ ماهش بود. یک روز که او را با خودم به یک جلسه مهم برده بودم، برای اولین بار دهان کوچکش را باز کرد و در بغلم گفت: «مامان.»اما مامانی نبود که از شنیدن نامش ذوق کند و دخترکش را در آغوش بگیرد.آن روز برای تمام شرکت شیرینی بردم و مهمانی گرفتم.بعد از رفتنش نتوانستم ازدواج کنم.همه میگفتند: «حالا که او رفته، دوباره ازدواج کن.»اما مگر میشد؟نه… هرگز.درست است که او رفته، اما هنوز آن چشمان درشت قهوهای، آن موهای مشکی براق، آن لبخند شیرینی که عاشقش بودم، آن دستهای ظریف و کوچکش که در دستهایم گم میشد… را فراموش نکردهام.و آن لبهای صورتیاش…برای من حکم شرابی صد ساله را داشتند.آه… مگر میشود اینها را از یاد برد؟لبخندش…لبخندش برایم شیرینترین چیز دنیا بود.مخصوصاً وقتهایی که خسته از سر کار برمیگشتم و در را باز میکردم. زنی را میدیدم با موهای جمعشده، لباس بلند و پیشبند، که جلوی در ایستاده بود، لبخند میزد، میگفت: «خسته نباشی» و مرا در آغوش میکشید.گفتم آغوش…حالا ۵ سال است که آن آغوش نرم را ندارم.حالا ۵ سال است که چیزی ندارم، جز یک دخترک ۵ ساله که تمام دنیای من شده.اگر همین دخترک نبود… شاید دیگر توان ادامه دادن نداشتم.اما او هست.و به خاطر او، هنوز ایستادهام.
♡
این پیامو فور بزنین و جدید ترین یا بهترین ارتتون رو ریپلای کنین بزارم چنل ۲۴ ساعت بمونه حمایت بشه ✨لیمیت: خط میزنم